شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

درد من را کسی نمی فهمد _ یاسر قنبرلو

نگرانم، ولی چه باید کرد

عشق، دلواپسی نمی فهمد

درد من، خط ِ میخی است عزیز

درد من را کسی نمی فهمد...

 

بغض کردن میان خندیدن

تکیه دادن به کوه ِ نامرئی

خسته ام از ضوابط عُــرفی

خسته ام از روابط شــرعی

 

هیچ کس، هیچ کس نمی داند

به نگاهت چه عادتی دارم

هیچ فرقی نمی کند دیگر

اینکه با تو چه نسبتی دارم

 

تف به هرچه اصــول، هرچه فـُـروع

تف به هرچه ثواب، هرچه گـــُـناه

توی تاریک خانه ی دنیا

عقل جن ّ است و عشق بسم الله

 

چشم هایت نگاه خیسم را

مثل ِ برق سه فاز میگیرد

تو برایم جرقه ای وقتی

خانه را بوی گاز می گیرد

 

زیر آتش فشان ِ‌ جنگ تو

یخ ِ هر چیز آب خواهد شد

مثل یک سرزمین ِ بی سرباز

همه چیزم خراب خواهد شد

 

تو مرا زجر میدهی عشقم

مــازوخیسمی که دوستش دارم

من به اشغال تو درآمده ام

صهیونیسمی که دوستش دارم

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

قلب من خانه ی زنی تنهاست _ رویا ابراهیمی

قلب من خانه ی زنی تنهاست

که بغل می کند جنونش را

که در آغوش می کشد هر شب

گریه ی کودک درونش را

 

قلب من کودکی کهنسال است

که بلد نیست کودکی بکند

کودکی که هنوز می ترسد

اشتباهات کوچکی بکند

 

قلب من قلب دختری ترسوست

که از آغاز درد می ترسد

از پدر ، از نگاه ، از خشمش

از کمربند و مرد می ترسد

 

عشق را دیده است  تنها در

جای خالی جمله سازی هاش

مادری شاد و خوب و خوشبخت است

در خیالات و خاله بازی هاش

 

قلب من کودکی سر راهی ست 

که زنی نیمه شب رهایش کرد 

هر کسی را که ذره ای زن بود 

زیر لب مادرم صدایش کرد 

 

قلب من مادری فداکار است 

روز و شب پای گاز می سوزد 

روی لب های خسته اش اما 

باز لبخند تازه می دوزد 

 

قلب من یک زن میانسال است 

از شروع جدید می ترسد 

در سیاهی روزگارش از 

کشف موی سفید می ترسد 

 

قلب من جانماز پیرزنی ست

که طلب می کند بهشتش را

که پس از سالها پذیرفته

بی کسی های سرنوشتش را

 

قلب من آن بنای تاریخی ست

که گذشت زمان خرابش کرد

قلعه ای با شکوه و برفی بود

که زمان چکه چکه آبش کرد

 

پرم از ضجه ی زنانی که

ترس های بزرگ می زایند

می شناسند جای زخمم را

بره هایی که گرگ می زایند

 

بغلم کن هنوز می ترسم

ترس هایم درنده ام بکنند

بغلم کن که مرده ام، شاید

بوسه های تو زنده ام بکنند

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

از من گرفتی خلوت بکر جهانت را _ مهتاب یغما

از من گرفتی خلوت بکر جهانت را

می خواستم مهتاب باشم آسمانت را

 

می شد اگر می خواستی مانند تن پوشی

دور تن ام محکم بپیچی بازوانت را

 

هم دوست دارم غرق عشقی آتشین باشی

هم تشنه ام نفرین کنم همبسترانت را

 

تنها شرابت را بنوش و دلربایی کن

بی من ننوش اما تو جام شوکرانت را

 

بوسیدن تو آرزویی غیر ممکن نیست

من می رسانم بر لبم یک روز جانت را 

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

امسال هم پیراهن خونی من مد بود _ سید مهدی موسوی

امسال هم پیراهن ِ خونی ِ من، مُد بود

امسال هم رؤیایمان آنچه نمی شد بود

 

امروز هم با گریه و گیتار می خوابی

امروز هم غمگین ترین جشن ِ تولد بود


فریادهایت از حرامی های شیش و هشت

تا بستگی پای تو، تا راه بی برگشت


از غربت دنباله دارت در شب مستی

از کوچه های «کلن» تا شب های «گوهردشت»


آهنگ استفراغ تو در این شب ِ زوری

تا دفع خون از مقعدم از اینهمه دوری


از گریه ام در خانه ای در حال ویرانی

از «چیز»هایی که نمی گویم... که می دانی...


شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است

«چیزی» نمی گویم که می دانی دلم «چیز» است


فریاد تو از زخم ها در بُهت سالن ها

تا حال مردم با کلیپ رقص «رپ کُن»ها!


این روزها... این روزها بدجور بی رحمند

این «هیچ کس»هایی که دردت را نمی فهمند


چشمان تو خونی، لبت خونی، دلت خونی

«از تو بدش می آید» این دنیای طاعونی


آنها که روی «چیز»شان ماندند تا ماندند

«بهرام»های گور را در گور خواباندند


می ترسی از این دشنه ها که داخل سینی ست

می ترسی از دنیا که قبرستان غمگینی ست


یاران ما مُردند از بس روز و شب مُردند

شب دزد آمد... خانه را، ویرانه را بردند!


ورچیده شد پای من و تو، «شاملو»، تاریخ...

گاو «حسن» را پشت ِ میز ِ شام ها خوردند


قبل از شروع بازی ات، زد سوت پایان را

در ماه «تیر»ش تجربه کردیم «باران» را


که روزها خوابید و خوابیدیم در رؤیا

شب ها جلوی چشممان بردند یاران را


فرداش جوک گفتیم و خندیدیم از عشقش

شب ها بغل کردیم اگر «همجنس»هامان را


«در سال بد در سال باد و سال اشک و شک»

در سال پیدا کردن ِ هر جرم بی مدرک!


در «سال خون» در «پارتی» مشروب می خوردیم

که خوب می مردند تا ما خوب می خوردیم!!


خوردیم و می خوردیم! این قانون آخور بود

زیر شکم خالی شد و توی شکم پُر بود


یک بسته خواب آور، سرنگ ِ پُر شده از هیچ

در دست های خسته ی آقای «دکتر» بود


در «مستراحی» به بزرگی زمین ریدیم

دنیا به من خندید و ما با مرگ خندیدیم


که مرده بودیم و هنوز این زندگی جان داشت

یک درصد ِ ناچیزتر، امّید امکان داشت


سارا اناری داشت غیر از قلب مجروحش

بابا سوار اسب می آمد، کمی نان داشت


می سوخت از تب، خواب های واقعی می دید

بیمار روی تخت من، بدجور «هذیان» داشت


نصف جهان در رقص شد، نصف جهان در خون

گل داد آخر سینه های عاشقان در خون


خاموش شد مثل چراغی آخر ِ دنیا

فریادهای آخرین «آوازه خوان در خون»


خاموش شد تاریخ... قرن بی فروغی بود

جز «فصل سرد» تو، همه چیزش «دروغی» بود!


خفاش ها انگار با فانوس همدستند!

خاموش شد تاریخ... نه! لب هاش را بستند


«وقتی که» «یغما» اشتباهی از سفر برگشت

که «انزلی» را خواب دیدم توی «گوهردشت»


«وقتی که» ترس از سایه ات... پاییز ِ بی حرفی

«وقتی که» اشک ِ «فاطمه» در یک شب برفی


دلشوره ی دائم از این دنیای پیچاپیچ

«وقتی که» هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

دکتر این بار برایم نم باران بنویس _ مهتاب یغما

پرسه

آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است

بره‌ی لعنتی‌ام عاشق گرگی شده است

 

سرد شد از تن من دل به خیابان زد و رفت

گرگِ من بره نچنگیده به باران زد و رفت...

 

آه دکتر! لب او «صبر و ثباتم» می‌داد

بوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می‌داد!

 

آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است

نفست همدم مردم شده باشد، سخت است

 

آه دکتر! سرِ من درد بزرگی دارد

بره‌ام میل به بوسیدن گرگی دارد...

 

دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس

دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس...

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد