شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۶ مطلب با موضوع «رویا ابراهیمی» ثبت شده است

در درونم زنان بسیاری دوست دارند پیرو ات باشند _ رویا ابراهیمی

در درونم زنان بسیاری 

دوست دارند پیرو ات باشند 

بعد یک عمر سلطه می خواهند 

گوشه ای از قلمرو ات باشند

 

در درونم زنان بسیاری 

مثل یک صخره محکم و سردند 

تو ندیدی، همین ابرزن ها 

در نبودت چه گریه ها کردند 

 

در دلم هر زنی قوی تر بود 

بیشتر، رفتنت شکستش داد 

هر که در من به عشق می خندید 

گریه آورتر از نفس افتاد 

 

خسته ام ، خسته از قوی بودن 

درد اما قوی ترم کرده 

پشت قدرت غرور غمگینی ست 

که فقط منزوی ترم کرده 

 

پادشاهی شدم که می داند 

جنگ مغلوبه را نخواهد برد 

پچ پچه در سپاهش افتاده ست...

صبح فردا شکست خواهد خورد 

 

دستهایم دو پرچم صلحند 

سپر انداختم ، نگاهم کن 

از تو غیر از خودت پناهی نیست 

شانه ات را پناهگاهم کن

 

زیر شالم جزایری بکر است 

بغلم کن که کاشفم باشی 

شب تاریخ هجری بوسه ست

لب بجنبان ، مصادفم باشی 

 

آسمان با تو زیر پای من است 

ناز از نردبان چرا بکشم؟ 

تو اگر ناخدای من باشی 

منت از بادبان چرا بکشم؟ 

 

عشق گاهی اسارتی محض است 

بی سلاحم، مواظبم هستی؟ 

می سپارم به تو جهانم را 

عشق یعنی : مراقبم هستی 

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

باز هم صبح و ترافیک و من و سختی ها _ رویا ابراهیمی

باز هم صبح و ترافیک و من و سختی ها

باز هم دور تسلسل سر بدبختی ها

 

باز هم وسوسه ی شعر و صف لیوان ها

باز هم شام شب و همهمه ی مهمان ها

 

باز انگار زری رفته کسی را دیده

باز زن دوم حاجی دو قلو زاییده

 

باز بحث است کسی رفته محلل شده است

قیمت نفت ، طلا ، زن ، متحول شده است

 

باز رویای تو کابوس بد بیداری ست

باز افسردگی و حال بدم تکراری ست

 

عشق در لحظه باور به خودش هم شک کرد

رگی از تیغ گذر کرد و غمت را حک کرد

 

بعد تو شک همه دنیای مرا با خود برد

خوره شد امد و احساس قشنگم را خورد

 

شک به تو شک به خودم شک به خود شک حتی

شک به اشکی که چکیده ست دقیقا اینجا

 

بعد تو آنکه نبودم و نبایست شدم

بعد تو هر چه که هر کس نتوانست شدم

 

بعد تو درد بدی بود مونث بودن

سوژه ی خاله زنکهای مقدس بودن

 

سوژه ای منحط و بی دین که شبی سنگ شده

سوژه ای که به خدا باز دلش تنگ شده

 

بعد تو ، دور خودم ، دور خودم چرخیدم

سکه افتاد، خط آمد ، ته خط را دیدم

 

بعد تو عشق من این پاکت سیگار شده

می روم ظرف بشویم که تلنبار شده

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

قلب من خانه ی زنی تنهاست _ رویا ابراهیمی

قلب من خانه ی زنی تنهاست

که بغل می کند جنونش را

که در آغوش می کشد هر شب

گریه ی کودک درونش را

 

قلب من کودکی کهنسال است

که بلد نیست کودکی بکند

کودکی که هنوز می ترسد

اشتباهات کوچکی بکند

 

قلب من قلب دختری ترسوست

که از آغاز درد می ترسد

از پدر ، از نگاه ، از خشمش

از کمربند و مرد می ترسد

 

عشق را دیده است  تنها در

جای خالی جمله سازی هاش

مادری شاد و خوب و خوشبخت است

در خیالات و خاله بازی هاش

 

قلب من کودکی سر راهی ست 

که زنی نیمه شب رهایش کرد 

هر کسی را که ذره ای زن بود 

زیر لب مادرم صدایش کرد 

 

قلب من مادری فداکار است 

روز و شب پای گاز می سوزد 

روی لب های خسته اش اما 

باز لبخند تازه می دوزد 

 

قلب من یک زن میانسال است 

از شروع جدید می ترسد 

در سیاهی روزگارش از 

کشف موی سفید می ترسد 

 

قلب من جانماز پیرزنی ست

که طلب می کند بهشتش را

که پس از سالها پذیرفته

بی کسی های سرنوشتش را

 

قلب من آن بنای تاریخی ست

که گذشت زمان خرابش کرد

قلعه ای با شکوه و برفی بود

که زمان چکه چکه آبش کرد

 

پرم از ضجه ی زنانی که

ترس های بزرگ می زایند

می شناسند جای زخمم را

بره هایی که گرگ می زایند

 

بغلم کن هنوز می ترسم

ترس هایم درنده ام بکنند

بغلم کن که مرده ام، شاید

بوسه های تو زنده ام بکنند

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

حال من حال و روز خوبی نیست _ رویا ابراهیمی

حال من حال و روز خوبی نیست

خسته ام، خسته، او نمی فهمد

این طبیعی ست ببر زخمی را

ببر روی پتو نمی فهمد

 

بین ما مرز درد فاصله بود

مثل یک رشته کوه پیوسته

مثل یک صهیونیست غمگین که

به زنی توی غزه دل بسته

 

من به پایان خویش معترفم

جفت پرواز او نخواهم شد

من همین جوجه اردک زشتم

حتم دارم که قو نخواهم شد

 

خسته ام مثل تیربار از جنگ

مثل تیغ غلاف گم کرده

مثل مردی که نصف دینش را

در میان طواف گم کرده

 

حال من حال تخت جمشید است

حال یک مرزبان ایرانی،

آخرین تیر آخرین سرباز،

آخرین لحظه قبل ویرانی،

 

ترس قبل از شکست را تنها

مرد در حال جنگ می فهمد

حال یک کوه رو به ریزش را

اولین خرده سنگ می‌فهمد

 

زندگی؟! در لباس شعبده باز

سر گرفتی کلاه پس دادی

در ازای مداد رنگی هام

تک مداد سیاه پس دادی

 

زندگی؟! روزهای خوبت هم

مثل این شعر تلخ و دلگیرند

قبل رفتن فقط بلندم کن

شاعران ایستاده می میرند...

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

بعد تو _ رویا ابراهیمی

باز هم صبح و ترافیک و من و سختی ها

باز هم دور تسلسل سر بدبختیها

 

باز هم وسوسه ی شعر و صف لیوانها

باز هم شام شب و همهمه ی مهمانها

 

باز انگار زری رفته کسی را دیده

باز زن دوم حاجی دو قلو زاییده

 

باز بحث است کسی رفته محلل شده است

قیمت نفت، طلا، زن، متحول شده است

 

باز رویای تو کابوس بدِ بیداری ست

باز افسردگی و حال بدم تکراری ست

 

عشق در لحظه باور به خودش هم شک کرد

رگی از تیغ گذر کرد و غمت را حک کرد

 

بعد تو شک همه دنیای مرا با خود برد

خوره شد، آمد و احساس قشنگم را خورد

 

شک به تو شک به خودم شک به خود شک حتی

شک به اشکی که چکیده ست دقیقا اینجا

 

بعد تو آنکه نبودم و نبایست شدم

بعد تو هر چه که هر کس نتوانست شدم

 

بعد تو درد بدی بود مونث بودن

سوژه ی خاله زنکهای مقدس بودن

 

سوژه ای منحط و بی دین که شبی سنگ شده

سوژه ای که به خدا باز دلش تنگ شده

 

بعد تو، دور خودم، دور خودم چرخیدم

سکه افتاد، خط آمد، ته خط را دیدم

 

بعد تو عشق من این پاکت سیگار شده

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد