شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

این بار محکم تر بزن شب را در گوشم _ سید مهدی موسوی

این بار محکم تر بزن شب را در ِ گوشم

ساکت نگاهت می کنم، این بچّه گستاخ است

 

این آب و این قبله خبرهای بدی دارند

که سرنوشت گوسفندان، دست سلاخ است

 

جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی…

این را کسی می گفت که سوراخ سوراخ است

 

«مرگ است قطعاً آخر عمری تمرگیدن»

سر را تکان دادند گویا چند تا برّه

 

بعداً بدون ترس و وحشت راه افتادند

بعداً علف خوردند تا شب داخل درّه

 

یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست

یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یک ذرّه!

 

در غار تاریک خودش خرس زمستانی

بیدار خواهد شد، نخواهد شد به این زودی

 

بودیم و هستیم و نمی مانیم تا فردا

هستند امّا کاخ های رو به نابودی

 

ماندیم با لبخند برجا و نفهمیدند

که گریه می کردیم پشت عینک دودی

 

که گریه می کردیم در جشن عروسی ها

که گریه می کردیم در هر مجلس شادی

 

که گریه می کردیم در چشمان قربانی

با آخرین آواز چوپان توی آبادی

 

که گریه می گردیم زیر بارش باران

در حسرت یک ذرّه از هر جور آزادی

 

ما داستان هامان بدل به واقعیت شد

در قصّه های بچه ی امروز، غولی نیست

 

این داغ های روی پیشانی که قلابی ست

در امتحان عشق، معیار قبولی نیست

 

از عهد دقیانوس تا امروز تاریک است

این غار خوابش برده و دیگر رسولی نیست

 

این آسمان حتماً دلش مثل دلم خون است

تا صبح پشت شیشه دارد اشک می ریزد

 

ساکت نشستیم و به این تکرار تن دادیم

ای کاش مردی باز حرف تازه ای می زد

 

روی مزار گوسفندان آب می پاشم

شاید که نسلی دیگر از این خاک برخیزد

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

سایه _ احسان افشاری

یک سایه روی حافظه ی دیوار

از سالهای دور هنوز  اینجاست

گویی هزار سال در این خانه

با میهمان فرضی خود تنهاست

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

 در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید

من را بغل گرفته و می خندد

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

در ابتذال بودن و فرسودن

دنبال یک هویت مجهول است

در شکل های مختلف بودن

 

گاهی گوزن می شود  و شاخش

تصویر یک درخت اساطیری است

تصویر یک درخت که میراث

یک باغ سربریده ی زنجیری است

 

گاهی کبوتری است که جفتش را

همبازی قدیم نمی بیند

 معشوقه ی سیاه سفیدش را

دیگر به روی سیم نمی بیند

 

گاهی نهنگ می شود و هر شب

در انتظار ساعت ویرانی است

دیوار در برابر چشمانش

یک ساحل عمودی سیمانی است

 

 

شب تور ماهگیری زیبایی است

با شب قرار مختصری دارم

حتی برای ساعت بی خوابی

شب ها زمان بیشتری دارم

 

اخبار داغ تلوزیون دیشب

مشتی جنازه ریخت کف خانه

در کیسه جمع کردم و هل دادم

پایین میز کوچک صبحانه

 

 اخبار صبح شهر غریبم را

در توده ی غبار نشان می داد

از ارتفاع منظره ای دودی

برجی کثیف دست تکان می داد

 

این سو هوای صبح ملال آور

 آن سو کلاغ های کهن سالند

راننده ها کلافه ی رابندان

گوینده های رادیو خوشحالند

 

از آی بی کلاه اقلیت

تا یای حرف آخر تاریکی

با هم زبان مشترکی داریم

ما سنگواره های مکانیکی

 

 

برخورد می کنیم به تنهایی

دوران کوری است و عصایی نیست

برخورد می کنیم به یکدیگر

اینجا چراغ راهنمایی نیست

 

برخورد بی اراده ی من با شک

وقت سلام وقت خداحافظ

برخورد من در آینه با پوچی

در انجماد وضعیتی قرمز

 

من کیست ؟ من کجاست ؟ نمی دانم

من شکل یک شکست تماشایی است

من یک ضمیر ساده ی اول شخص

من کارمند دفتر تنهایی است

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

با چسب ها و منگنه ها هستم

مشغول بایگانی کاغذها

در یک جهان پوچ گرا هستم

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مهمان این جزیره ی بیمارم

چندین هزار واژه ی ننوشته

خشکیده توی جوهر خودکارم

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مشغول بسته بندی تاریخم

هر روز بی دلیل تر از دیروز

 در انتظار  نامه ی توبیخم

 

من میخکوب صندلی ام هستم

این جلجتا فضای غریبی نیست

نعشی که روی صندلی افتاده

دیگر نیازمند صلیبی نیست

 

این میله های نازک آبی رنگ

در دفترم تجسم زندان است

دوران برده داری کاغذهاست

دوران انتقام درختان است

 

لبخند موذیانه ی اربابان

شکل مرا مجسمه ی غم کرد

هر موریانه ای که رسید از راه

از ارتفاع صندلی ام کم کرد

 

باید که در معادله ی بودن

تصمیم های صفر و صدی باشم

پایان هر عبارت دستوری

قلاب پرسشی ابدی باشم

 

  پیچیده بوی ادکلن پاییز

در محتوای سرد خیابان ها

من را کشانده آنطرف  کوچه

عطر حواس پرت زنی تنها

 

عصر دوباره کوچه همان کوچه

تکرار یک مسیر غریبانه

در غار خود کلید می اندازم

عصر دوباره خانه همان خانه

 

در مارپیچ پله دو تا گربه

دایم پی نشان تو می گردند

زیر درخت ، داخل گلدان ها

دنبال استخوان تو می گردند

 

در این آپارتمان مریض احوال

در رفت و آمدند کبوترها

درها به روی هیچ کجا بازند

بازند رو به هیچ کجا درها

 

هر واحدی مجاور تنهایی است

 هر پرده ای به  پنجره معتاد است

در این آپارتمان مریض احوال

همسایه ی فضول فقط باد است

 

در قهوه جوش خانگی ام حبسم

یک قاشق غذاخوری آزادم

در چارچوب  آینه غمگینم

در عکس های پرسنلی شادم

 

دیشب که برق رفت لجوجانه

بال و پر کبوتر خود چیدم

 وقتی به هوش آمدم آن سوتر

دستی بریده پهلوی خود دیدم

 

دیشب که برق رفت نهنگم را

آرام سربریدم و خندیدم

بر ذهن رگ به رگ شده ی دیوار

جای نهنگ ، لخته ی خون دیدم

 

دیشب گوزن خسته ام از برکه

 هی جرعه جرعه عکس خودش را خورد

 دیشب که برق رفت گوزنم رفت

دیشب که برق رفت گوزنم مرد

 

من بعدظهرهای زیادی را

با سایه ی دو دست خودم بودم

از هر طرف به آینه رو کردم

 تصویری از شکست خودم بودم

 

این ابتدای ساعت ویرانی است

پایان یک روایت تکراری

تنها نشسته ام وسط خانه

در باغ وحش کوچک دیواری

 

در ساعتم قناری بی آواز

خوابیده است و خواب نمی بیند

دور تمام عقربه هایش را

جز گردش سراب نمی بیند

 

من بچه ی دقایق بی برگشت

یا نوجوان خام خیابانم

یا مرد بی قبیله ی جایی دور

من کیست؟ من کجاست؟  نمی دانم

 

اصلا همین منی که منم شاید

یک روح در لباس فقظ باشم

تصویر سایه بازی غمگین

یک دست ناشناس فقط باشم

 

با پرسشی بزرگ ولی مضحک

چشم از تمام از منظره ها بستم

او سایه ی من است در این بازی؟

یا این منم که سایه ی او هستم؟

 

 

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

زندگی قهوه ای تر از این هاست _ یاسر قنبرلو

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

 

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد

 

دستمالی سیاه برداری

چیزی از صلح و جنگ بنویسی

 

متناقض نمای غم باشی

زشت ها را ــ قشنگ ــ بنویسی

 

پیشگو باشی و بفهمانی

که غروب از طلوع معلوم است

 

به کجا می روم که در این راه

ته خط از شروع معلوم است…

 

تلخ، مثل همین که می نوشی

واقعیت برای غمگین هاست

 

فال من را نگیر، میدانم

زندگی قهوه ای تر از این هاست !

 

گفتی از غصّه دست بردارم

از گل و عشق و خانه بنویسم

 

تو خودت را به جای من بگذار

با کدامین بهانه بنویسم

 

در سرم درد ِ شب نخوابی هاست

درد ِ شک می کنم به … پس هستم !

 

اِفه ی شاعرانه ی من نیست

دستمالی که بر سرم بستم

 

دست بردار از سرم لطفا

حرف هایت فقط سیاهی داد

 

وقتی از «من» سوال می پرسند

«تو» جواب مرا نخواهی داد

 

شعر تنها جوابگوی من است

نوزده سال و این همه سختی !؟

 

مثل دالی بدون مدلول است

شعر گفتن بدون بدبختی !

 

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

 

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد!

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

من بلد نیستم خودم باشم _ یاسر قنبرلو

رفتم از چند مبداءِ معلوم

تا رسیدم به مقصدی مجهول

 

آخر ِ عمر هم نفهمیدم

زندگی فاعل است یا مفعول !

 

هرچه من گوسفند تر شده ام

صاحب گله گرگ تر شده است

 

سال ها رفته است و چهره ی من

با نقابم بزرگ تر شده است

 

اشک من قطره های خون من است

خون من در رگ قلم جاری ست

 

قلمِ من به عشق می چرخد

که نخستین دلیلِ بیزاری ست

 

شعراز گونه هام می‌ریزد

زیر هر چتر، زیر  هر باران

 

شعر، از دست دادن عشق است

بعدِ از دست دادنِ ایمان

 

زندگی آنچنان نبود که من

آنچه باید که می‌شدم باشم

 

تو خودت باش و آنچه باید شو

من بلد نیستم خودم باشم !

 

من فقط روزنامه ای بودم

بین انبوه دسته بندی ها

 

مرگ در صفحه ی حوادث بود

زندگی در نیازمندی ها

 

سادگی کردم و پیاده شدم

که سواران پیاده می خواهند

 

که تمامی کارفرمایان

کارگر های ساده می خواهند…

 

از مجموعه بیمار بعدی

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

تو می روی به قرارهایت برسی _ منیره حسینی

تو می روی به قرارهایت برسی

که کاری اند

مثلِ زخم های من

 

می بوسی ام

چمدان بر می داری و 

صدایم پشتِ دری بسته خفه می شود

 

گفتم مراقب باش 

آسمان امنیت ندارد

 

از پشتِ گوشیِ خاموش 

صدای تکه تکه شدنِ ابرها می آید

صدایِ امواجِ آغوشِ زنی 

که فکر می کند 

دست هایش

مثل چتر نجات باز می شوندو 

کودکش لحظه ی فرود لبخند می زند

 

پشتِ گوشیِ خاموش 

صدایِ قلبم

با موتورهای هواپیما از کار می افتد

تعادلِ حالم به هم ریخته است

به هم ریخته کانال های اعصابم

اخبار فقط فکر مرا پخش می کند 

که رادارها از تو خارج شده اند

هُوَالباقی

رادارها زن ها را نادیده می گیرند

هُوَالباقی

رادارها از بچه ها چگونه می گذرند

هُوَالباقی

 

ازاَلباقیِ مسافرها که صندلی هارا پر کرده اند 

تا جایم خالی نباشد 

بی خبرم

شاید در آخرین لحظه کسی را 

با من اشتباه و آرام گرفته باشی

من که نمُرده ام

بیشتر از روزهای قبل می خندم

 

آسایش گاهی چُنان دیوانه ام می کند

که هر روز قرص هایم را 

دورتر می اندازم

حالم خوب است 

و این را 

تمامِ آسایشگاه هایی که پذیرشم نکرده اند

گواهی داده اند

 

از مجموعه خیلی چیزها روشن میشود

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد