شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

نامه بر _ احسان افشاری

یک عمر جان کندم میان خونو خاکستر

من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

طاقت نمی آوردم اما نامه میبردم

از او به تو از تو به او مرداد شهریور

پاییز شد با خود نشستم نقشه ای چیدم

میخواستم غافل شوید از حال همدیگر

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر 

او مینوشت آغوش تو پایان تنهاییست

تغییر میدادم که از تو خسته ام دیگر

او مینوشت این جا هوا شرجیس غم دارد

تغییر میدادم هوا خوبست در بندر

او مینوشت ای کاش امشب پیش هم بودیم

تغییر میدادم که از این عاشقی بگذر

باید ببخشی نامه هایت را که میخواندم

در جوی می انداختم با چشمهایی تر

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

آن نقشه باید بین آنها را بهم میزد

اما به یک احساس فوق العاده شد منجر

آن رفت با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

دیدید همرا بینتان سو تفاهم بود

آنهم بزودی برطرف شد بی پدر مادر

با خنده حل شد آن کدورتهای طولانی

این بینو بس من بودمو یک حس شرم آور

شاید اگر در نامه ها دستی نمیبردم

آن عشق با دوری به پایان میرسید آخر

رفتی دوچرخه گوشه ی انباری ام پوسید

آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود

اما من مرده ام در خویش بیدارم نکن مادر

 

دانلود دکلمه

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

بدترین قسمت دلسوختگی انکار است _ علی صفری

عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار است

وقت یادآوری خاطره ها هوشیار است!

 

گریه های سرخود، خوب به من فهماندند

بدترین قسمت دلسوختگی، انکار است

 

تا خداحافظی اش هیچ نمی دانستم

زندگی بیشتر از مرگ مصیبت بار است

 

از همان روز که او رفت، خودم فهمیدم

زنده مانی خود مرگ است که بالاجبار است

 

دست ما نیست، فقط تجربه ثابت کرده

زندگی کردن بی عشق، ادا اطواراست

...

بخت هر جا که به دست کسی انگشتر داد

آن طرف قسمت دستان کسی سیگار است

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

ناگهان این اتفاق افتاد _ قیصر امین پور

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد: "زوجی فرد شد"

بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

 
ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

باران می بارد _ قاید حسینی

باران می بارد
ببین....

دست هایم‌را بالا می برم
شاید
         سدی باشد برای نرفتنت
نگذار
         نگذار این ابرها سیل شوند
این شهر
         برای غرق شدن
                 خیلی کوچک است

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه _ شهریار

سایه جان رفتنی استیم، بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

 

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

 

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

 

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

 

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

 

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

 

بدتر از خواستن، این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

 

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

 

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

 

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

 

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

 

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد