شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۷۴ مطلب با موضوع «سید مهدی موسوی» ثبت شده است

عینکت مثل چشم‌هات ابری ست _ سید مهدی موسوی

عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

شیشه‌اش مثل آسمان کِدر است

ساعت هشت شب اگر برسی

یک نفر روی تخت، منتظر است

 

بغلش می‌کنی و می‌خوابی

با تنی که همیشه تکراری ست

توی حمّام، گریه خواهی کرد

زندگی شکلی از خودآزاری ست

 

وسط آینه نگاهت به

بدنی بی‌قواره می‌افتد

حوله را می‌کشی بر اندامت

نفسش به شماره می‌افتد

 

لحظه را داد می‌کشد از تو

پوستت در میان خاموشی

می‌روی در اتاق‌خواب خودت

با تنفّر لباس می‌پوشی

 

می‌روی توی هال و بر یک مبل

می‌نشینی برای ویرانی

بعد فنجان چای با سیگار

مثل هر شب کتاب می‌خوانی

 

صبح بیدار می‌شوی از خواب

وسط مبل و گیجی خانه

هی صدا می‌زنیش بی‌پاسخ

رفته شاید بدون صبحانه

 

وسط قرص‌هات می‌گردی

با نگاهی کلافه از سردرد

پشت هم هی شماره می‌گیری

او که ردّ تماس خواهد کرد

 

گوشی‌ات را به پَرت می‌کوبی

می‌نشینی جلوی تلویزیون

بی‌توجّه به هیچ برنامه

در سرت راه می‌روی به جنون

 

بعد سیگار می‌کشی با بغض

بعد سیگار می‌کشی با درد

می‌روی توی آشپزخانه

گوشت را تکّه تکّه خواهی کرد

 

بعد موزیک می‌گذاری تا

وسط رقص و گریه می‌میری

می‌روی پای گوشی تلفن

با خشونت شماره می‌گیری

 

نه که دلتنگ باشی و عاشق

به سرت می‌زند فقط گاهی!

تو که می‌فهمی و نمی‌فهمی

تو که می‌خواهی و نمی‌خواهی

 

قرص هی پشتِ قرص می‌بلعی

همه‌چی توی خانه مغشوش است

با تهوّع شماره می‌گیری

ظاهراً دستگاه خاموش است!

 

تن مهم نیست... واقعاً سخت است

روح آدم پر از نیاز شود!

می‌روی توی آشپزخانه

تا مگر شیر گاز، باز شود

 

می‌روی روی مبل و می‌خوانی

آخرین صفحه‌ی کتابت را

گاز در متن خانه می‌پیچد

تا بگیرد یواش، خوابت را

 

نه به سردرد فکر خواهی کرد

نه به تنهاییِ اساطیری

نه به فردی نیاز خواهی داشت

تو همین‌جای شعر می‌میری...

عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

در تو آرامش است و لبخند است

ساعت از هشت رد شده دیگر

و مهم نیست ساعتت چند است...

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

هزار رد کبود نشسته بر دوشم _ سید مهدی موسوی

رد کبوتر

هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم

دوباره فحش بده، بزن در گوشم

 

نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود

در اینهمه مردی‌ست که هیچ‌وقت نبود

 

مرا بکُش هر شب به شکل قانونی

که لذّت محض است در این تن خونی

 

به آستانه‌ی درد، به لذّت تحقیر

مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر

 

به جای ضربه‌ی دست، به ردّ بوسه‌ی داغ

مرا بزن به جنون، مرا بزن شلّاق

 

رهام کن امشب در این خودآزاری

مرا شکنجه بکن که دوستم داری!

 

برای تو تسلیم، برای تو مردن

که دوستت دارم در این کتک خوردن

 

به پات افتادن، تمام فلسفه‌ام

بهشت آن لحظه‌ست که می‌کنی خفه‌ام

 

به دست و پا زدنم میان گریه و خون

مرا بکوب به در، مرا بزن به جنون

 

کنار تو هستم به شادی و ماتم

بدون هیچ دلیل بکن مجازاتم

 

مرا تصوّر کن شبیه یک بَرده

که عاشقت بوده که باورت کرده

 

دوباره فحش بده کنار هر دستور

به هر طرف رفتی مرا ببر با زور

 

به داغ کردن تو، به لذّت داغیت

به خنده‌ای کمرنگ پس از بداخلاقیت

 

دوباره با ترکه بزن کف دستم

دوباره خواهم گفت که عاشقت هستم

 

به درد چسبیدن، به عشق اجباری

همیشه تسلیمم در این خودآزاری

 

مرا شکنجه بکن بزن به بی‌رحمی

که گریه‌های مرا فقط تو می‌فهمی

 

صدام کن با فحش، صدام کن با داد

اگرچه این برده به پای تو افتاد

 

همیشه فریادم اگرچه خاموشم

جلوی چشم همه بزن درِ گوشم

 

از اینهمه خوبم، از اینهمه مستم

که عاشقم هستی، که عاشقت هستم

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

این بار محکم تر بزن شب را در گوشم _ سید مهدی موسوی

این بار محکم تر بزن شب را در ِ گوشم

ساکت نگاهت می کنم، این بچّه گستاخ است

 

این آب و این قبله خبرهای بدی دارند

که سرنوشت گوسفندان، دست سلاخ است

 

جایی نخواهم رفت جز میدان آزادی…

این را کسی می گفت که سوراخ سوراخ است

 

«مرگ است قطعاً آخر عمری تمرگیدن»

سر را تکان دادند گویا چند تا برّه

 

بعداً بدون ترس و وحشت راه افتادند

بعداً علف خوردند تا شب داخل درّه

 

یعنی رفیق من به این مردم امیدی نیست

یعنی امیدی نیست! هرگز! هیچ! یک ذرّه!

 

در غار تاریک خودش خرس زمستانی

بیدار خواهد شد، نخواهد شد به این زودی

 

بودیم و هستیم و نمی مانیم تا فردا

هستند امّا کاخ های رو به نابودی

 

ماندیم با لبخند برجا و نفهمیدند

که گریه می کردیم پشت عینک دودی

 

که گریه می کردیم در جشن عروسی ها

که گریه می کردیم در هر مجلس شادی

 

که گریه می کردیم در چشمان قربانی

با آخرین آواز چوپان توی آبادی

 

که گریه می گردیم زیر بارش باران

در حسرت یک ذرّه از هر جور آزادی

 

ما داستان هامان بدل به واقعیت شد

در قصّه های بچه ی امروز، غولی نیست

 

این داغ های روی پیشانی که قلابی ست

در امتحان عشق، معیار قبولی نیست

 

از عهد دقیانوس تا امروز تاریک است

این غار خوابش برده و دیگر رسولی نیست

 

این آسمان حتماً دلش مثل دلم خون است

تا صبح پشت شیشه دارد اشک می ریزد

 

ساکت نشستیم و به این تکرار تن دادیم

ای کاش مردی باز حرف تازه ای می زد

 

روی مزار گوسفندان آب می پاشم

شاید که نسلی دیگر از این خاک برخیزد

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

نکند ما را از تلویزیون می بینند _ سید مهدی موسوی

نکند پنجره ای پشت صلیبم باشد

نکند میکروفونی داخل جیبم باشد

 

نکند این «اس ام اس» در جایی ثبت شود

نکند گریه ی پشت تلفن، ضبط شود

 

نکند شاهد دعوامان در ماشینند

نکند داخل حمام تو را می بینند

 

نکند اسم تو را با دهنش بخش کند

نکند راز مرا تلویزیون پخش کند

 

نکند می داند، آنچه که من می دانم!

نکند پس فردا تیترِِ یکِ «کیهانم»

 

نکند رخنه کند در دل ایمانم، شک

نکند لو بدهم اسم تو را زیر کتک

 

نکند نامه ی جعلی مرا پست کنند

نکند این همه بد، قلب مرا سست کنند

 

تلخم و حل شده کابوس وجودم در سم

غیر تو از همه ی آدم ها می ترسم

 

همه دانسته و نادانسته، جاسوسند

«دستشان حلقه ی دار است و تو را می بوسند»

 

لخت در جیغترین لحظه ی تختت هستند

فکرِ در رفتنِ از هر شبِ سختت هستند

 

خسته ام از شب نفرینشده در بی رحمی

خسته ام... می ترسم... و تو فقط می فهمی...!

 

کاشکی آخرِ این سوز، بهاری باشد

کاشکی در بغلت، راه فراری باشد

 

کاشکی از همه مخفی بشود این شادی

کاشکی وصل شود عشقِ تو به آزادی

 

کاشکی بد نشود آخرِ این قصه ی بد

کاشکی باز بخوابیم، ولی تا به ابد

 

نکند دار سرانجام درختم باشد

نکند میکروفونی داخل تختم باشد

 

نکند ما را از تلویزیون می بینند...

 

 

از کتاب دلقک بازی جلوی جوخه اعدام

 

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

شعر من مثل بمب ساعتی است _ سید مهدی موسوی

شعر آغاز میشود با زن، سکس توی قطار هم دارد!

هیجان ِ رسیدن به قرار، عاشق بیقرار هم دارد

 

رد شدن از دل زمان و مکان، لحظه ی سر کشیدن لیوان

مثل آرامش است در طوفان! ترس دیوانه وار هم دارد

 

گفتن راز، بی سؤال و جواب! ترس از ساطور، ترس از قصاب

بوسه ای لای اشک و خواب و کتاب... سالها انتظار هم دارد

 

وسط فیلم، با صدای بلند، عشق من! بیخیال باش، بخند!

اول گریه دار داشته است، آخر گریه دار هم دارد

 

اول سال ما زمستان است، آخر سال ما زمستان است

ّبغلم کن! ... نه! ناامید نباش... مطمئنم بهار هم دارد

 

جرأت خنده، خاطره شده است! گشتن دور دایره شده است

روزهامان محاصره شده است، گرچه راه فرار هم دارد

 

عمر خورشیدشان موقتی است! ماهشان با پلنگ صورتی است!!

شعر من مثل بمب ساعتی است، خطر انفجار هم دارد...

 

از کتاب دلقک بازی جلوی جوخه اعدام

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد