شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فروغ فرخزاد» ثبت شده است

بوسه _ فروغ فرخزاد

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید 

بر رخش نور ماه می خندید 

در گذرگاه آن لبان خموش 

شعله یی بی پناه می خندید 

شرمناک و پر از نیازی گنگ 

با نگاهی که رنگ مستی داشت 

در دو چشمش نگاه کردم و گفت 

باید از عشق حاصلی برداشت 

سایه یی روی سایه یی خم شد 

در نهانگاه رازپرور شب 

نفسی روی گونه یی لغزید 

بوسه یی شعله زد میان دو لب

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

وداع _ فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار 

سوی منزلگه ویرانه خویش 

به خدا می برم از شهر شما 

دل شوریده و دیوانه خویش 

می برم تا که در آن نقطه دور 

شستشویش دهم از رنگ نگاه 

شستشویش دهم از لکه عشق 

زین همه خواهش بیجا و تباه 

می برم تا ز تو دورش سازم 

ز تو ای جلوه امید حال 

می برم زنده بگورش سازم 

تا از این پس نکند باد وصال 

ناله می لرزد 

می رقصد اشک 

آه بگذار که بگریزم من 

از تو ای چشمه جوشان گناه 

شاید آن به که بپرهیزم من 

بخدا غنچه شادی بودم 

دست عشق آمد و از شاخم چید 

شعله آه شدم صد افسوس 

که لبم باز بر آن لب نرسید 

عاقبت بند سفر پایم بست 

می روم خنده به لب ‚ خوینن دل 

می روم از دل من دست بدار 

ای امید عبث بی حاصل

ادامه مطلب...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

او ز من رنجیده است _ فروغ فرخزاد

او ز من رنجیده است

آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است !

من چه می دانم که او

با چه مقیاسی مرا سنجیده است !

من همان هستم که بودم ، شاید او

چون مرا دیوانه ی خود دیده است

بیوفایی می کند بلکه من

دور از دیدار او عاقل شوم !

او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

لحظه ای از یاد او غافل شوم !

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

پرنده مردنی ست _ فروغ فرخزاد

 

دلم گرفته است 

دلم گرفته است 

به ایوان می روم و انگشتانم را 

بر پوست کشیده ی شب می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند 

چراغهای رابطه تاریکند 

کسی مرا به آفتاب 

معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

پرنده _ فروغ فرخزاد

 

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...

 

ادامه مطلب...
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد