شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۳۰ مطلب با موضوع «فروغ فرخزاد» ثبت شده است

من از نهایت شب حرف می زنم _ فروغ فرخزاد

انتهای شب

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت

شب

حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

سبز خواهم شد _ فروغ فرخزاد

سبز خواهم شد

 

دست هایم را

در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

می دانم ....

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

حلقه زر _ فروغ فرخزاد

دخترک خنده کنان گفت که چیست

 

راز این حلقه زر

 

راز این حلقه که انگشت مرا

 

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

 

اینهمه تابش و رخشندگی است

 

مرد حیران شد و گفت

 

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است 

 

همه گفتند : مبارک باشد

 

دخترک گفت : دریغا که مرا

 

باز در معنی آن شک باشد

 

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

 

دید در نقش فروزنده او

 

روزهایی که به امید وفای شوهر

 

به هدر رفته هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

 

وای این حلقه که در چهره او

 

باز هم تابش و رخشندگی است

 

حلقه بردگی و بندگی است

ادامه مطلب...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

از مرد وفا مجو مجو هرگز _ فروغ فرخزاد

 

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می‌خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می‌خواهم

پا بر سر دل نهاده می‌گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم

شب‌های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت
او یک زن ساده لوح عادی بود

می‌سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می‌خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می‌خواهم

رو پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثاره ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده‌تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی‌تابم

و اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه‌ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی‌گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی‌گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی‌مانم

هر لحظه نظر به در نمی‌دوزم
و آن آه نهان به لب نمی‌رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی‌داند
راز دل خود به او مگو هرگز

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

کاش _ فروغ فرخزاد

کاش


دلها آنقدر پاک بود
 
که برای گفتن
 
" دوستت دارم"
 
نیازی به قسم خوردن نبود 
ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد