شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانلود دکلمه» ثبت شده است

سایه _ احسان افشاری

یک سایه روی حافظه ی دیوار

از سالهای دور هنوز  اینجاست

گویی هزار سال در این خانه

با میهمان فرضی خود تنهاست

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

 در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید

من را بغل گرفته و می خندد

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

در ابتذال بودن و فرسودن

دنبال یک هویت مجهول است

در شکل های مختلف بودن

 

گاهی گوزن می شود  و شاخش

تصویر یک درخت اساطیری است

تصویر یک درخت که میراث

یک باغ سربریده ی زنجیری است

 

گاهی کبوتری است که جفتش را

همبازی قدیم نمی بیند

 معشوقه ی سیاه سفیدش را

دیگر به روی سیم نمی بیند

 

گاهی نهنگ می شود و هر شب

در انتظار ساعت ویرانی است

دیوار در برابر چشمانش

یک ساحل عمودی سیمانی است

 

 

شب تور ماهگیری زیبایی است

با شب قرار مختصری دارم

حتی برای ساعت بی خوابی

شب ها زمان بیشتری دارم

 

اخبار داغ تلوزیون دیشب

مشتی جنازه ریخت کف خانه

در کیسه جمع کردم و هل دادم

پایین میز کوچک صبحانه

 

 اخبار صبح شهر غریبم را

در توده ی غبار نشان می داد

از ارتفاع منظره ای دودی

برجی کثیف دست تکان می داد

 

این سو هوای صبح ملال آور

 آن سو کلاغ های کهن سالند

راننده ها کلافه ی رابندان

گوینده های رادیو خوشحالند

 

از آی بی کلاه اقلیت

تا یای حرف آخر تاریکی

با هم زبان مشترکی داریم

ما سنگواره های مکانیکی

 

 

برخورد می کنیم به تنهایی

دوران کوری است و عصایی نیست

برخورد می کنیم به یکدیگر

اینجا چراغ راهنمایی نیست

 

برخورد بی اراده ی من با شک

وقت سلام وقت خداحافظ

برخورد من در آینه با پوچی

در انجماد وضعیتی قرمز

 

من کیست ؟ من کجاست ؟ نمی دانم

من شکل یک شکست تماشایی است

من یک ضمیر ساده ی اول شخص

من کارمند دفتر تنهایی است

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

با چسب ها و منگنه ها هستم

مشغول بایگانی کاغذها

در یک جهان پوچ گرا هستم

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مهمان این جزیره ی بیمارم

چندین هزار واژه ی ننوشته

خشکیده توی جوهر خودکارم

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مشغول بسته بندی تاریخم

هر روز بی دلیل تر از دیروز

 در انتظار  نامه ی توبیخم

 

من میخکوب صندلی ام هستم

این جلجتا فضای غریبی نیست

نعشی که روی صندلی افتاده

دیگر نیازمند صلیبی نیست

 

این میله های نازک آبی رنگ

در دفترم تجسم زندان است

دوران برده داری کاغذهاست

دوران انتقام درختان است

 

لبخند موذیانه ی اربابان

شکل مرا مجسمه ی غم کرد

هر موریانه ای که رسید از راه

از ارتفاع صندلی ام کم کرد

 

باید که در معادله ی بودن

تصمیم های صفر و صدی باشم

پایان هر عبارت دستوری

قلاب پرسشی ابدی باشم

 

  پیچیده بوی ادکلن پاییز

در محتوای سرد خیابان ها

من را کشانده آنطرف  کوچه

عطر حواس پرت زنی تنها

 

عصر دوباره کوچه همان کوچه

تکرار یک مسیر غریبانه

در غار خود کلید می اندازم

عصر دوباره خانه همان خانه

 

در مارپیچ پله دو تا گربه

دایم پی نشان تو می گردند

زیر درخت ، داخل گلدان ها

دنبال استخوان تو می گردند

 

در این آپارتمان مریض احوال

در رفت و آمدند کبوترها

درها به روی هیچ کجا بازند

بازند رو به هیچ کجا درها

 

هر واحدی مجاور تنهایی است

 هر پرده ای به  پنجره معتاد است

در این آپارتمان مریض احوال

همسایه ی فضول فقط باد است

 

در قهوه جوش خانگی ام حبسم

یک قاشق غذاخوری آزادم

در چارچوب  آینه غمگینم

در عکس های پرسنلی شادم

 

دیشب که برق رفت لجوجانه

بال و پر کبوتر خود چیدم

 وقتی به هوش آمدم آن سوتر

دستی بریده پهلوی خود دیدم

 

دیشب که برق رفت نهنگم را

آرام سربریدم و خندیدم

بر ذهن رگ به رگ شده ی دیوار

جای نهنگ ، لخته ی خون دیدم

 

دیشب گوزن خسته ام از برکه

 هی جرعه جرعه عکس خودش را خورد

 دیشب که برق رفت گوزنم رفت

دیشب که برق رفت گوزنم مرد

 

من بعدظهرهای زیادی را

با سایه ی دو دست خودم بودم

از هر طرف به آینه رو کردم

 تصویری از شکست خودم بودم

 

این ابتدای ساعت ویرانی است

پایان یک روایت تکراری

تنها نشسته ام وسط خانه

در باغ وحش کوچک دیواری

 

در ساعتم قناری بی آواز

خوابیده است و خواب نمی بیند

دور تمام عقربه هایش را

جز گردش سراب نمی بیند

 

من بچه ی دقایق بی برگشت

یا نوجوان خام خیابانم

یا مرد بی قبیله ی جایی دور

من کیست؟ من کجاست؟  نمی دانم

 

اصلا همین منی که منم شاید

یک روح در لباس فقظ باشم

تصویر سایه بازی غمگین

یک دست ناشناس فقط باشم

 

با پرسشی بزرگ ولی مضحک

چشم از تمام از منظره ها بستم

او سایه ی من است در این بازی؟

یا این منم که سایه ی او هستم؟

 

 

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

لعنتی _ سید مهدی موسوی

می‌خواستم که برگردم از غربتم

به ایران، به انبوهی از خاطره

نباید که اون کوچه‌های عزیز

توو تنهایی محض، یادم بره

 

نمی‌خواستم قاطی اشک‌هام

به مشتی غریبه تبسّم کنم

شکوه دماوند یادم بره

نمی‌خواستم ریشه‌مو گم کنم

 

بلیطی خریدم به سمت بهشت

اگرچه کمی دور، شاید که دیر!

نمی‌شد که قایم کنم حسّمو

می‌خندید چشمام تموم مسیر

 

رسیدم به اون سرزمین بزرگ

رسیدم به اون خاک اسطوره‌ای

پلیسا نگاشون پر از کینه بود

توی قلبم افتاد دلشوره‌ای

 

نگا کردم از شیشه‌ی تاکسی

به خورشیدِ مخفی شده پشت دود

به جز عکسِ تبلیغِ رو بیلبورد

توو هیچ صورتی ردّ شادی نبود

 

توی میدونا سهم هر کارگر

فقط منّت و کار بی‌مُزد بود

کسی که می‌اومد به خونه‌ت شبا

جای خواب خوش، خنده‌ی دزد بود

 

جوونا می‌گشتن پیِ ساقیا

برای فراموشی و دلخوشی

خبرهای هر روزنامه فقط:

تجاوز به هم، قتل یا خودکشی

 

نه راهی، نه امّید یه معجزه

واسه نسلی که گم شده توو سراب

یکی مُرد، امّا می‌گشتن هنوز

پلیسا پیِ دختر بدحجاب!

 

کنار خیابون قدم می‌زدن

دو تا بچّه‌ی کار، یه فاحشه

نه! ایران من نیست این لعنتی

نباید ته قصّه‌مون بد بشه

 

همه می‌خورن تا که خورده نشن

باید زنده بودش به هر قیمتی!!

به من سرزمین منو پس بدین

نه! ایران من نیست این لعنتی...

 

دکلمه با صدای شاعر:

 

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

دو در یک _ علیرضا آذر و احسان افشاری

احسان افشاری:

 

من ریزه کاری‌های بارانم
در سرنوشتی خیس می‌مانم

دیگر درونم یخ نمی‌بندی
بهمن‌ترین ماه زمستانم

رفتی که من یخچال قطبی را
در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری
بیرون بزن از قعر فنجانم

از آستینم نفت می‌ریزد
کبریت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک می‌آیم
در باز کن سر در گریبانم

در باز کن شاید که بشناسی
نت‌های دولا چنگ هزیانم

یک بی‌کجا درمانده از هر جا
سیلی خور ژن‌های خودکامه

صندوق پُست پَست بی نامه
یک واقعا در جهل علامه

یک واقعا تر شکل بی شکلی
دندانه‌های سینِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور می‌خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که میخواهی بغلتانم

پشت سرت تابوت قایق‌هاست
سر بر نگردان روح عریانم

خودکار جوهر مرده‌ام یا نه
چون صندلی از چهار پایانم

می‌خواهی آدم باش یا حوّا
کاری ندارم من که حیوانم

یک مژه بر پلکم فرود آمد
یک میله از زندان من کم شد

تا کـــش بیاید ساعت رفتن
پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آیینه‌ای دیدم
دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوری
با خنده از من دست می‌شوریی

من سهمی از دنیا نمی‌خواهم
میخواستم حالا نمی‌خواهم

این لاله‌ی بدبخت را بردار
بر سنگ قبر دیگری بگذار

تنهایی‌ام را شیـر خواهم داد
اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می‌سازم
با قوز پشتم کوه می‌سازم

باید که جلاد خودم باشم
تفریق عداد خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی
یک روز کامل بر تنم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می‌رفتی
با سایه‌ی من راه می‌رفتی

ای کاش در پایت نمی‌افتاد
این بغض‌های لخت مادر زاد

ای کاش باران سیر می‌بارید
از دامنت انجیر می‌بارید

در امتداد این شب نفتی
سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد میمیرم
در بعدازظهری سرد میمیرم

باید کماکان مرد اما زیست
جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست اما مُـرد
با نیش‌خندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

من روزنی در جلد دیوارم
دیوار حتما رو به آوارم

آواره یعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با روت نه، با فوت ویرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن
پروانه‌ای در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد
از ابر باران زا نترسانم

بو می‌کشم، تنهایی خود را
در باجه‌ی زرد خیابانم

هر عابری را کوزه می‌بینم
زیر لبم، خیّام می‌خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟
با پرسه‌های دور میدانم

یک لحظه بنشین برف لاکردار
دارم برایت شعر می‌خوانم

 

 

علیرضا آذر:


خوب است و عمری خوب می‌ماند
مردی که روی از عشق می‌گیرد

دنیا اگر بود بود و بد تا کرد
یک مردِ عاشق، خوب میمیرد!

از بس بدی دیدم به خود گفتم
باید کمی بد را بلد باشم...

من شیرِ پاک از مادرم خوردم
دنیا مجابم کرد بد باشم!

دنیا مجابم کرد بد باشم!
من بهترین گاوِ زمین بودم!

الان اگر مخلوقِ ملعونم
محبوبِ رب العالمین بودم...

سگ مستِ دندان تیز چشمانش
از لانه بیرون زد، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو
کاری که زن با روزگارم کرد!...

هرکار می‌کردم سرانجامش
من وصله‌ی ناجورتر بودم

یک لکه‌ی ننگ دائمی اما
فرزندِ عشقِ بی پدر بودم...

دریای آدم زیر سر داری
دنیای تنها را نمیبینی

بر عرشه با امواج سرگرمی
پارو زدن‌‌ها را نمیبینی

ای استوایی زن، تنت آتش
سرمای دنیا را نمیفهمی

برف از نگاهت پولکی خیس است
درماندگی ها را نمیفهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی
من هم همینجایم ولی دورم

تو اختیار زندگی داری
من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم
وقتی کنارم روسری داری

یک تار مو از گیسوانت را
در رخت خواب دیگری داری...

آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می‌خواهی؟
از خط پایانت چه می‌خواهی؟

این درد انسان بودنت بس نیست؟
سر در گریبان بودنت بس نیست؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت
این آب تنها کوسه ماهی داشت...

گیرم تورا بر تن سری باشد
یا عرضه‌ی نان آوری باشد

گیرم تورا بر سر کلاهی هست
این ناله را سودای آهی هست

تا چرخ سرگردان بچرخانی
با قدِ خم دکان بچرخانی...

پیری اگر روی جوان داری
زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود، بامت نبود ای مرد؟
با زخم با ناسورت چه خواهی کرد؟

پیرم دلم هم سنِ رویم نیست
یک عمر در فرسودگی، کم نیست!

تندی نکن ای عشق کافر کیش
خیزابِ غم، گردابه‌ی تشویش

من آیه‌های دفترت بودم
عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز میبینی؟
دیوانگان را ریز میبینی؟

عشق آن اگر باشد که می‌گویند
دل‌های صاف و ساده می‌خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم
انسان فوق العاده می‌خواهد!

سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی، پیری

هروقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من، آدم شدم وقتی
باغ تنت را بر زمین دیدم

هی مشت مشت از گندمت خوردم
هی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است، قلبی را
آتش بزن درگیر داغش باش

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد...
سرگرم نان و قلب و آتش باش!

این مُرده‌ای را که پی‌اش بودی
شاید همین دور و ورت باشد

این تکه قلب شعله بر گردن
شاید علی آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌ای خالی‌ست

آن شهر رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالی‌ست!

او رفت و با خود برد یادم را
من مانده‌ام با بی کسی هایم

خوب دستِ کم گلدان عطری هست
قربان دست عطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را
دنیا پس از او قرص و بیداری‌ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز
عشق التهاب خویش آزاری‌ست...

جدی بگیرید آسمانم را
من ابتدای کند بارانم

لنگر بیاندازید کشتی‌ها
آرامشی ماقبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم
شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را
جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می‌آیم
باور کنید آتشفشانم را...

می‌خواستم از عاشقی چیزی
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هایت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک میمیرد
کبرای من تصمیم میگیرد

تصمیم میگیرد که برخیزد
پائین و بالا را به هم ریزد

دارا بیافتد پای سارا ها
سارا به هم ریزد الفبارا

سین را، الف را، را و سارا را!
درهم بپیچانند دارا را!

دارا نداری را نمیفهمد
ساعت شماری را نمیفهمد

دارا نمیفهمد که نان از عشق
سارا نمیفهمد، امان از عشق

سارای سالِ اولی، مرد است
دستانِ زبر و تاولی، مرد است

این پاچه سارا مالِ یک زن نیست
سارا که مالِ مرد بودن نیست

شال سپیدِ روی دوشت کو؟
گیلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

با چشم و ابرویت چها کردی؟
با خرمن مویت چها کردی؟

دارا چه شد سارایمان گم شد؟
سارا و سیبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق "خودکار" است
دنیا به شاعرها بدهکار است...

دستان عشق از مثنوی کوتاه
چیزی نمی‌خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفی ندارد مولوی باشی!

استادِ مولانا که خورشید است
هفت آسمان را هیچ می‌دیدست

ما هم دهان را هیچ می‌گیریم
زخم زبان را هیچ می‌گیریم

دارم جهان را دور می‌ریزم
من قوم و خویش شمس تبریزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد...

ادامه مطلب...
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

صدا _ احسان افشاری

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید


به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید! 
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید


خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه


هزار تیرخطا از کمان گریخته است 
همان که گفت کنارم بمان گریخته است 
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است


قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد 
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد


نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم 
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم


همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید 
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید


صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب


هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟


کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟


آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری


پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند


کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن


وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم


مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را


مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای 
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای

 

حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید


قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام


همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم 
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم


و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم 
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم 
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم


کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد 
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد

 

دانلود دکلمه با صدای شاعر

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

اتوبوسی که نیامد _ احسان افشاری

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است
آه این بیشه قدم‌گاهِ کدامین شیر است

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام
درِ تابوتِ تو را پنجره انگاشته‌ام

کِی کلاه از سرم افتاد زمستان آمد
کِی دو تا ابر به هم خورد که باران آمد

من کجا دست به یالِ تو زدم سنگ شدم
کِی قلم دستِ تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یادِ تو ساییدم و باران آمد
با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعشِ غزل‌باخته را جان بدهی؟
جنگلِ سوخته را وعده‌ی باران بدهی؟

هر کجا راه زدم صورتِ او را دیدم
در خودم چاه زدم صورتِ او را دیدم

نم شدی، رود شدی، آتشِ نمرود شدی
آن‌ورِ قوسِ رصدخانه‌ی من دود شدی

ایستادی خفه شد نایِ بیابانیِ من
راه رفتی عرق افتاد به پیشانی‌ِ من

خوشه‌ی انگوری و انگور نمی‌دانی چیست
مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است
مرگ در لانه‌ی زنبور نمی‌دانی چیست

دختر اَبروی کمان‌دارِ کمین کرده‌‌ی من
سر جدا کردی و ساطور نمی‌دانی چیست؟

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم
داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شبِ نخجیر به من برگردد
چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد
چند وقتی‌ست خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگلِ او طوطیِ سرگردانم
نسَبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر، جنینی که تویی
نابِکارم، چه بکارم به زمینی که تویی
برفی و کوه برای تو نشیمن‌گاه است
آه اگر آب شود قله‌نشینی که تویی

سرِ عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو
سرِ زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوشِ تو سودی ببرم
من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سر کرده‌ی در پرده‌ی تنبور به دست
چار مضراب بزن یک‌سره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوشِ تو سر بسپارم
پل شکستم که به رودِ تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید
اتوبوسی که نیامد سرِ میدان پیچید

زورقِ ساحلی‌ام، اسکله‌ی تزیینی
دستِ بیرون زده از موجِ مرا می‌بینی؟

خطِ پُر حادثه‌ام، منظره‌ی تو در تو
آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

دَر ولی صخره‌ی سنگ است که ویران نشود
آن‌که بی‌من چمدان بست پشیمان نشود

کفشِ تردید به پا کردم و راه افتادم
شادم از این‌که به این روزِ سیاه افتادم

بعدِ هر نامه زدی زیر الفبای خودت
کفش پا کردم و رفتی پیِ دنیای خودت

ساده از ماهیِ راهی شده‌ات می‌گذری
تور انداخته‌ای آبیِ دریا ببری؟

تا که بر دار نجنبم، گره محکم زده‌ای
با همان دست که فنجانِ مرا هم زده‌ای

فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود غمگینم
چای می‌نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم
مثل قلاب که در آب بیفتد گیجم

تا که شطرنج تویی مات منم، کیش منم
کافِ کندوی عسل، نوش تویی، نیش منم

گرگ و میش است هوا، گرگ منم، میش تویی
ظهرِ غمباره‌ی طوفانیِ در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم
مثل یک بچه که از تاب بی‌افتد گیجم

زنِ رسواگر و سودا زده برگرد به قبل
قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامشِ رودم بزند
یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سرِ گیسوی تو بدخواب شود
آب اگر دورِ خودش پیچد و گرداب شود
من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم
استوایی‌تر از آنی که یَخت آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد
کفش می‌ساید و می‌خندد و دَر می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد
سبدم پُر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه‌ی بر باد ولی بعد از مرگ
من تو را می‌بَرم از این ولی…

 

دانلود دکلمه با صدای شاعر

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد