شعر سیاه

بهترین شعرهایی که خوانده ام

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حمید مصدق» ثبت شده است

این مرد خود پرست _ حمید مصدق

این مرد خود پرست 

این دیو، این رها شده از بند

 
مست مست

استاده روبه روی من و

خیره در منست

 

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست.

 

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میلاد

آبی خاکستری سیاه _ حمید مصدق

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

 

گیسوی تو

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو

سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

 

بدلیل بلند بودن این شعر، مجبور شدم ادامه اون رو در ادامه مطلب بنویسم...

ادامه مطلب...
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

من پذیرفتم که عشق افسانه است... _ حمید مصدق

من پذیرفتم شکست خویش را،

پندهای عقل دوراندیش را،

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است...

این دل درد آشنا دیوانه است

 

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتر از من میشوی

آرزو دارم شبی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 

آرزو دارم خدا شادت کند

بعد شادی تشنه ی نامم کند

 

آرزو دارم شبی سردت کند

بعد آن شب همدم دردت کند

 

تا بفهمی با دلم بد کرده ای

با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای......

 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی....


می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....

ادامه مطلب...
۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد

مرا بگذار _ حمید مصدق

مرا بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

ای پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبور ی؟

من و تحمل

دوری ؟

مگر چه بود محبت

که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم

امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست

به دشت و باغ و بیابان

به برگ بر گ درختان

و روح سبز گیاهان

گر از کمند تو دل رست

دوباره آورم ایمان

که عشق بیهوده ست

مرا به خود بگذار

مرابه خاک سپار

کسی ؟

نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم

خوشا صفای صبوحی

صدای نوشانوش

ز جمله می خواران

خوشا شرار شراب و ترنم باران

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نیزاران

ادامه مطلب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میلاد

شیشه پنجره را باران شست _ حمید مصدق

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میلاد